تبليغاتX
ما ط

ما ط

می گویم نه

 

این نه ، نه ی خدایگان به بنده نیست

نه ، نه ی بنده به خدایش هم نیست که

هرگز نه ای از این دست ممکن نباشد ،

                   ممکن نخواهد شد .

 

می گویم نه ، نه ای سست و بی قواره

پیکر نه ی من از جنس آن بلور ظریفی است

که با تقه ای از سرانگشتان تو در هم می شکند ،

                           فرو می ریزد.

 

می گویم نه

زیرا که فکر می کنم اینکه می گویند

آسمان بالای سرهمه یکرنگ است ،

پرت است برادر من ، پرت

آسمان،بالای سر هرکس به رنگ پرچم اش است

پرچم من کبود است

-و در آن کفترهای بام خانه ی جلال یکی یکی

از درد سیاه سرفه جان می دهند . -

 

می گویم نه

چرا که فکر می کنم بین هر انسانی با انسان دیگر ،

بین من با انسانهای دیگر ، بین من با تو و هرکس دیگر

دیوار چینی باید علم شود .

 

نه ای که در شکاف بین دندان های تو خرد می شود،

این دیگر چگونه نه ای است ؟!

 

می گو یم نه و چنگالهایم را سیخ در زمین فرو می کنم .

اما ،

تو می دانی و هیچ کس دیگر نمی داند

که وسوسه ای پنهانی ، آری

همان چیز شیطانی

زیر چنگالهایم نعره می کشد .

 

+ نوشته شده در  85/07/03ساعت 1 AM  توسط mut  | 

گفتی : من که به تار ابروی تو بندم ، بی سبب است این،ولی انگار که دارم می خندم.

 

آقای نصی در حیاط خلوت دانشکده ، سایه ای می جست ، آن را یافت . (باز بر شرفش)

تو اما چه می جستی ؟در میان وحشت ریخته شدن از سرازیری صورت من میان اشک ها و دلپیچه ها ، میان اشک ها و سینه دردها ، میان دستانی که از رگ تهی گشته بود و درد آن لمس بی پدر را حس نمی کرد . تو آنجا میان خون سیلابه ها چه می جستی ؟!

روز اول پائیز که گنجشک نمی شمرند آقا .سیر گریه می کنند . وداع می گویند . از پا و سر بریده می شوند .

تو راستی راستی ، آخرای شب داشتی می خندیدی ؟

+ نوشته شده در  85/07/02ساعت 12 PM  توسط mut  |