می گویم نه
این نه ، نه ی خدایگان به بنده نیست
نه ، نه ی بنده به خدایش هم نیست که
هرگز نه ای از این دست ممکن نباشد ،
ممکن نخواهد شد .
می گویم نه ، نه ای سست و بی قواره
پیکر نه ی من از جنس آن بلور ظریفی است
که با تقه ای از سرانگشتان تو در هم می شکند ،
فرو می ریزد.
می گویم نه
زیرا که فکر می کنم اینکه می گویند
آسمان بالای سرهمه یکرنگ است ،
پرت است برادر من ، پرت
آسمان،بالای سر هرکس به رنگ پرچم اش است
پرچم من کبود است
-و در آن کفترهای بام خانه ی جلال یکی یکی
از درد سیاه سرفه جان می دهند . -
می گویم نه
چرا که فکر می کنم بین هر انسانی با انسان دیگر ،
بین من با انسانهای دیگر ، بین من با تو و هرکس دیگر
دیوار چینی باید علم شود .
نه ای که در شکاف بین دندان های تو خرد می شود،
این دیگر چگونه نه ای است ؟!
می گو یم نه و چنگالهایم را سیخ در زمین فرو می کنم .
اما ،
تو می دانی و هیچ کس دیگر نمی داند
که وسوسه ای پنهانی ، آری
همان چیز شیطانی
زیر چنگالهایم نعره می کشد .